تبليغاتX
بیدارش نمایید. زنجان

86/09/14

بسیار سفر باید

سلام دوستان

انگار این وبلاگ من بیشتر اختصاص به مسافرتهام داره خب از قدیم گفتن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی و ...

حالا بذارید از برگشتنم از شمال واستون بنویسم

ساعت ۵:۰۰ بعد از ظهر تو ترمینال رشت بودم چون جایی رو نمیشناختم مجبور بودم از اتوبوسهای ترمینال استفاده کنم. واسه زنجان ماشین نداشتند چون ماشینهای زنجان ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر حرکت میکنند . مجبور شدم واسه قزوین بلیط بگیرم البته طرف میگفت: همینجوری سوار شو. اما من به خاطر یه سری از مسایل درخواست بلیط کردم. ساعت حرکت رو ۶:۰۰ زده بودند اما وقتی از راننده پرسیدم گفت الان داریم راه می افتیم من فقط تونستم ۵ دقیقه وقت بگیرم تا کمی تنقلات و کلوچه از دکه های داخل ترمینال تهیه کنم وقتی برگشتم اتو بوس سر جاش نبود بعد کلی گشتن دیدم میخواد از ترمینال خارج بشه واسه خاطر من ایستاده بود (من به نفرات صندلی عقب که کمی اشنایی  باهاشون داشتم سپرده بودم وگر نه جا میموندم ) خلاصه ساعت ۵:۱۰ دقیقه از ترمینال خارج شدیم .

من با خودم حساب کردم اگه اینجوری حرکت کنیم حداکثر ساعت ۱۰ شب به زنجان میرسم

اتوبوس واسه ژر کردن گازوئیل وارد پمپ بنزین شد و حدود یک ساعتی طول کشید بعدش هم یه دوری تو شهر زد واسه خاطر جمع کردن مسافر.ساعت حدود ۶:۳۰ بود که از رشت خارج شد بعد چند کیلومتر دوباره ایستاد وقتی از راننده علت و زمان توقف را پرسیدم . گفت : میخواهیم اب پر کنیم و چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه / ازش پرسیدم میتونم بیرون یه سیگاری بکشم . گفت : باشه اگر سیگارت تموم نشد همون توی اتوبوس میکشی. حدود ۲۰ دقیقه توقف داشتیم که البته بعد از پر کردن اب باز هم پمپ اب سرد کن هاشون کار نمیکرد. دو و سه جای دیگه هم همینجوری توقف داشت . یه بار هم واسه شام نگه داشت .

من کلی اعصابم ریخته بود به هم هم راننده ناشی بود یواش حرکت میکرد هم با اون توقفهاش . چند باری بهش تذکر دادم اما گوش نکرد.

ساعت از ده گذشته بود که تو قزوین پیاده شدم و رو به راننده کردم گفتم:دستت درد نکنه رکورد شکوندی هیچکس ۵ ساعته تا حالا از رشت به قزوین نیومده . اونم در جواب گفت : ما ساعت ۶:۳۰ حرکت کردیم. گفتم :مسافر مسئول گازوئیل یا اب پر کردن شما نیست که. بعدش جرو بحث کردیم اخرش هم به فهش و ناسزا گفتن کشید. یه مسافر میخواست از قزوین سوار اتوبوس بشه واسه رفتن به تهران که من با حرفهام مانعش شدم همین موضوع باعث شد که درگیری ما شدیدتر بشه طرف میخواست شروع به کتک کاری بکنه منم چیزی نگفتم فقط گفتم اگه مردشی بزن / اخه تو جیب بغل ساکم یه چاقوی نازی داشتم اولش میخواستم بذارمش تو جیبم اما این کارو نکردم فقط اگه در گیری پیش میومد مجبور بودم درش بیارم / خلاصه با یه رد و بدل کردن ناسزا دعوا خاتمه پیدا کرد.بعدش اتوبوس حرکت کرد و رفت من که اعصابم داغون بود شب رفتم خونه فامیلمون تو قزوین . فرداش هم حرکت کردم اومدم زنجان ساعت ۱:۰ بعد از ظهر رسیدم.

اما چرا این ماجرا را تعریف کردم ؟

واسه خاطر این بود که میخواستم بگم تو ایران هیچ چیز رو حساب نیست . مثلا این که میگن سرعت از یه حدی بالاتر نباید باشه اما نمیگن حداقلش یباید چقدر باشه. یه مسافر باید سالم به مقصد برسه اما کی ؟خدا میدونه.

هنوز استانداردی واسه این وسایل حمل و نقل عمومی تعریف نشده

مثلا یه مسیر ۳۰۰ کیلومتری نباید در کمتر از سه ساعت طی بشه اما اگه توی ۵ ساعت یا بیشتر طی بشه اشکال نداره.

نوشته شده توسط فعلا در 12:34 |  لینک ثابت   •